تبليغاتX
پیله شیشه ای

سلام، خوبین همگی

الان که اومدم و اینجا دارم می نویسم نمی دونم هنوز دوستای قدیمی میان و بهم سر می زنن یا اینکه دیگه حوصله ندارن و اینجا نمیان .

انقدر نام تو در جام وجودم می ریخت

که ز تدبیر رخت ناله مستانه زدم

این یه مدتی که نبودم می تونست خیلی سخت باشه ..خیلی سخت تر از این حرفها که توی چند تا جمله بتونی خلاصش کنی . ولی خدا را شکر به لطف خدا و حمایت و محبت خانواده و دوستام گذشت و ساده تر داره می شه .

خیلی اتفاقها افتاده تو این مدت . داداش 2ومم هم رفت سر خونه زندگیش ، خواهر بزرگم هم فوق لیسانس قبول شد ... . فاطمه درسش گرمسار تموم شد و زنگ زد که برم عروسیش ؛ 2 ماه دوم تابستون رو تو یک شرکت شبکه و کامپیوتر ( شبکه و ADSL و پشتیبان فنی شبکه و ..) مشغول بودم . 300 ساعت کاراموزی . ماه دوم رو با اینکه ماه رمضون بود از صبح زود می رفت تا نزدیک افطار ..خیلی زیاد و سخت بود . نمی دونم همه اینقدر زیاد کاراموزی میرن یا .. . هفته اولش رو خیلی بی حوصله رفتم .از بچه های شرکتشون (نمی دونم چرا؟) ولی خوشم نیومده بود . ولی کم کم که گذشت به خاطر نیازی که داشتن بیشتر من رو تو کارهاشون دخالت دادن . غیر از اینکه قسمت پشتیبان فنی رو یاد گرفتم و کمکشون کردم در قسمت امورمشترکین و فروش هم کلی به قول معروف از ما کار کشیدن ، خوب ما هم که نمره می خواستیم . راستی کاراموزیم پیش یک خانم مهندس بود . باورتون نمی شد چقدر خوب بود . وقتی فهمیدم که چه رشته ای رو خونده و با اینکه کاراموزی نداشتن با کمک یکی از استاداش کاراموزی اختیاری برداشته و .. . ویکمی حرفهای دیگه خیلی ازشون خوشم اومد .ایول.

کلا که کم کم خیلی با بچه هاشون عیاق شدیم 2 نفرشون همون ماه اولی که من اونجا بودم قراردادشون با شرکت تموم شد . حتی از اون خانومی که خیلی ازش بدم می اومد با هم خیلی خوب شده بودیم .

اولش از اینکه مجبور بودم تو قسمت فروش با مشتری ها سر  کله بزنم یا پشت تلفن خیلی بهم برخورد ولی خوب بعدش چیزهای جالبی پیش اومد یکمی ارومتر شدم...

در کل خیلی جالب بود ..از محیط اونجا خوشم می اومد باعث شد که همه چیز یادم بره ..

بچه ها عکس پایین رو نگاه کنین چقدر بامزه است :

 

تو این مدت برای اولین بار تو عمرم مشورت کردم ؛ دیدم چقدر حرفهایی که زده می شه به فکرهای من نزدیکه ! می دونین در واقع من داشتم راه رو اشتباه می رفتم . ادم همیشه باید عزیز و با عزت زندگی کنه . زندگی که ارزش این حرفها رو نداره . "من به خدا ایمان دارم " .

حرفهاش رو گوش کردم ولی خوب یکمی غیر منصفانه بود .

ولی خوشحالم ... حالا هر نتیجه ای که بگیرم مطمینم که راه رو درست رفتم ، کار درستی رو انجام دادم . دارم برای ارشد درس می خونم . تقریبا نصف شبکه رو خوندم ولی خوب تست هاش خیلی سخت بود . و تقریبا نصف بیشتر سیستم عامل . یکمی ارادم ضعیف هست . می خونم ولی وسطش می زنم به جاده خاکی باز نمی خونم . یه موقعهایی دلم می گیره .

 


+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 4:58 بعد از ظهر
توسط ستاره موضوع: |

تو را من دوست میدارم

...توهم آیا مرا » اما سؤالم چشم در راه جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛ سكوتی سخت وحشت زا، که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم ولی ..

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود، اگر بهار می دانست، برایم غنچه سرخ گلي را میشکوفانید که با آن خیر مقدم گویمت اما نمیدانست گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روزبهار است - و شاید من خودم هم اين چنین بودم !

 خیلی خسته ام....

اصلا دلم گرفته .. میگم چرا دنیا اینطوری هست ؟؟ هرچی می خوام شاد باشم ؛ هرچی می خواهم بخندم یه اتفاقی می افته که ناراحت و نگرانم می کنه ...

خدای من کمکم کن که خیلی محتاج توام ..خیلی تنهام... خدایا فقط فکر کردن به اینکه تو چقدر بزرگی و هر چیزی که تو اراده کنی (هرچه قدر هم عجیب و ناشدنی باشه !) اتفاق می افته ارومم می کنه ... با خودم می گم برای خدا حل یک مشکل با حل چند تا مشکل فرقی نمی کنه...

من دوستش دارم..حتی اگه توش یه مشکلهایی هم دیده باشم بازهم خیـــــــــــلی دوستش دارم ..چرا دروغ بگم؟؟

نه با اندوه باید ماند نه غم را باید از خود راند بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم... اگرچه خوب میدانی تو را من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست و بی تو زندگانی .... بگذریم از این سخن ... بیجاست !

ز اعماق قلبم شادمان بودم و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم : نه با اندوه باید ماند نه غم را باید ازخود راند .

چقدر از تو دور ماندم ، جقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم .

مطلب پایین از کتاب  "عشقی  بی قاف بی شین بی نقطه "   از مصطفی مستور هست ...خیلی زیباست واقعا حیفم اومد نذارمش ...

{اوایل کوچک بود

یعنی من این طور فکر می کردم.

اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.

حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود  می ترسم.

از چیزهایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم  می ترسم.

از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم  یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم  به شدت ترسیده ام.

از حقارت خودم لجم گرفته است.

فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند.  به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعتش از مرزهای  "دوست داشتن"  فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.

اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم"  تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم رها شوم.

تا گوی داغ را   برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین.}

 

حرف اخر

خیلی دلم گرفته و خسته ام... خیلی دلم براش تنگه ... (به خودم قول داده بودم کمتر بهش فکر کنم ولی ...)

چه درد آلود و وحشتناک!

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود.

دریغ و درد...

چه بود ؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

درین محرومی و عریانی پاییز

بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

چه وحشتناک!

نمی آید مرا باور.


+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 9:31 بعد از ظهر
توسط ستاره موضوع: |

سلام خوبین؟ چه خبرااا ؟ سال نو !.. از سال نو چه خبر ؟؟ ...

پرنده ها بهار را بهانه کرده اند که جفت جفت می پرند و هیچ آشیانه ای بی جفت نیست  این روزها, که آشیانه هم نداشته باشند پشت همین پنجره جای خوبی ست برای شان . اصلن خوب که نگاهشان کنی می بینی آنطورها هم به جا اهمیت نمی دهند , بیشتر به فکر با هم بودن وجفت پریدن هستند, خواب را نمی دانم ,  لابد جفت جفت چفت هم می خوابند که وقت بیداری این طور سرو صدا راه می اندازند و خواب را از ما می گیرند

بیدارشده ای ...

پرنده ها بهار را بهانه کرده اند من وتو چی ؟

بوی فروردین که می آید کافی ست ,چه رسد به این که بخواهی سرازیر اردی بهشت ستم گرشوی .

خوب مگر ما چه گناهی کرده ایم , اصلن مگر از این دو تا چاهی کمتریم که پشت پنجره خودشان را به هم بسته اند و هیچ هم به روی خود نمی آورند که اینجا چاه و تاریکی و گودی نیست

         

   بیا و ببین چگونه آسمان را زیر بال های کوچکشان

آورده اند 

چه عشق بازی غریبی دارند

چه عشق بازی قریبی دارند

حالا ما  بدبخت ها  هی دنبال پستو و پنهانی باشیم

هی دنبال بهانه وبهار باشیم

هم تو خوب می دانی هم من

هم بهار بهانه است هم بهانه بهاری برای ما

بهاری که باید آن را به پستو برد

هر چقدر هم که نم نم این باران فریبت دهد

چاره ای نداری جز اینکه به شاعر گوش دهی

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

بیدار شو

بیدارشده ای

این بهار هم ادامه بهانه های بی دلیل زمستان است

 ************************ 

هم بهار بهانه است هم بهانه بهاری برای ما

بچه ها این لاک پشت رو نگاه کنید :

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 7:25 بعد از ظهر
توسط ستاره موضوع: |

بهار در ترانه احساس قصه ي ماندگاريست , تولديست در سراي زيباي عاطفه و  شعريست در سايه روشن مهر . بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد .

ميتوان نبض اميد را در سرزمين شكفتن احساس كرد و گل واژه ايام را در گذر گاه خاطرات به ياد آورد .

بهار نغمه ي موزون باران است , جرعه اي از ترنم آبي عشق , روحي ست كه دل را در ساحل حضور به خلوت مي آرايد .

نسيم مهر در كوچه هاي محبت نويد عشق ميدهد و اهنگ نفسهاي بهار , رويا را سرشاراز شكوفه مي كند .

بهار شكست غم در بغض اميد است و تجلي گاه مشتاقان . غبار دل را در باران بايد شست و صداي جويباران را در وسعت رهايي زمزمه كرد .

انديشه ايست در معبر تنهايي , اين نگاه آسمان است كه در خلوت عشق , روياي بينهايت ذهن را در ساحل آرزو به زيبايي ستاره باران ميكند .

بهار سرفصلي ست در روزهاي زندگي , افقي ست از دريچه ي عا طفه ها . نواي محبت بهانه ايست در تصور مهتاب , بهار است كه آسماني ميكند حديث ياد را و نقش مي بندد در خلوت افكار .

           

فرارسيدن نوروز و سال نو را پشاپش به همگی تبریک و شادباش ميگم  و  برایتان بهترین ها رو ارزو دارم  .

بهار یک نقطه دارد.......نقطه آغاز
                   بهار زندگیتان بی انتها باد
                  


+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 9:0 قبل از ظهر
توسط ستاره موضوع: |

به نام او که... همه ی خوبیهاست.

 بی تو  ای آرام جان٬ شعله دارم بر زبان

روز و شب سوزم ز داغ زندگی٬ تا بیفروزی چراغ زندگی

 من جدا از کاروان٬ مانده ام از همرهان

 بر سراب آرزو دل بسته ام٬ در غبار بی کسی بنشسته ام

همچو برگی از خزان افتاده در راهم خدایا٬ با دلی افسرده بر طوفانی از آهم خدایا

کو مرا حالی که در هستی تو را خوانم خدایا٬ کو مرا مستی که تا دستی برافشانم خدایا...

 سلام دوستای گلم .. ... گاهی اونقدر تلخ می شم که حتی ... بگذریم! . امیدوارم که همگی خوب باشید . من خوبم ..اوه اره خوبه همه چیز ..داره اسفند می شه..چشم روهم بذاریم .. عید هم با سرعت میاد و میره ...شایدم بشه 20 فروردین ، شاید هم بیشتر !! نمیخواهم اینا رو بنویسم بیخیال ...پنج شنبه رفته بودم دانشگاه برای کنکور ارشد . 120 تا سوال بود ؛ 3 ساعت ..یه سری از درسهاش مثلا شبکه و سیستم عامل و طراحیش سخت بود . من واسه کنکور امسال اصلا نخونده بودم . 2 تا کتاب خریده بودم : ساختمان داده و پایگاه داده ولی خوب نخوندم . وقت نمی شد .. . امسال بیشتر دست گرمی بود . به قول مامانم بیشتر با جو امتحان و اینکه سوال ها چجوری و تو چه سطحیه اشنا می شدم ..واسه سال بعد اینطوری بهتر بود . سعی کردم حالا که اومده بودم سر امتحان تا اخرش و بشینم و حالا سوالها رو بخونم و اگر سوالی رو می تونستم جوابم .بالاخره من این درسها رو تازه پاس کردم دیگه ،، خلاصه اینکه کم نیاوردم بعضی ازدرس ها رو هم یه چیزایی زدم . بعضی ها خیلی زود از سر جلسه رفتن بیرون! پس چرا اومده بوده بودن ؟.. حداقل ارزش داشت که یکمی با سوالها کلنجار بریم . ..بعد از امتحان مهدیه و سارا ( اونا خونده بودن و کتابها رو خریده بودن و تو یه سری ازمون ازمایشی شرکت کرده بودن ) می گفتن که خیلی سخت بوده . امیدوارم که قبول شن . امسال فرصتشون برای خوندن کم بوده چون که کلاس هم داشتن دیگه . یه سری از بچه ها بودن مهری و عاطفه ر و خدیجه و مریم ح و زهره و الهه پ و زهرا و سعیده و مریم م و .. . یه سری از بچه ها سر امتحان از رشته های علوم کامپیوتر و نرم افزار بودن ...چقـــدر بده که رشته ما *دار هست. اونا که اکثر درسهایی که ما تو فوق داریم رو پاس کردن دیگه ... . بچه ها توی وبلاگ کلاسمون بامزه نوشته بودن :

 بروبچ بیاین تعریف کنید ارشد چه کردین.
من که هیچی! اگه از هر درس فقط یه سوال جواب داده باشم.
بعضیا مثل طراحی الگوریتم رو هم اصلا هیچی شو جواب ندادم.

چند میشه رتبم؟

////

ارشد..!!
خوب بود فقط کاش یکم ساندیس و کیکش رو بیشتر میکردن!
کاش به جای 3:10 دقیقا 2:30 شروع می شد..جکی بود هاااا!

سوالها خوب بودد..من که خیلی زود به اخر دفترچه رسیدم
امیدوارم سال بعد به این اسونی به اخرش نرسم!!!

 کلا 150 تا روزانه و شبانه می خواهن . واای چقدر سخت . خلاصه که کنکور امسال تموم شده . امیدوارم اونایی که دوست داشتن امسال به نتیجه دلخواهشون برسن و تلاش کرده بودن موفق بشن. من هم که واسه سال دیگه باید بخونم ..من باید خیلی خوب بخونم ..شاید هم رشته خودمون و هم رشته مهندسی صنایع رو امتحان بدهم (احتمالا ما خیلی از درسهای اونا رو پاس کردیم.)

غروب با مهدیه و سارا برگشتیم دامغان . سارا می گفت خانم سرایی گفته تحقیق اکثرا نمره ها بالای 17 بوده و تحقیق هم اکثرا بالای 16 . یعنی میشه ..

ورق های سفید   تشنه سیاه شدن

قلم  خشکیده در دست

سیل تفکر اما جاریست ..خروشان و خاموش

در این  اندیشه ام

که چرا امشب  شبنم اشک بر دست نمی نشیند

تا قلم دلیل نوشتن پیدا کند...

جمعه هم با خواهرم رفتیم تا ارشد بده اون واقعا امتحان داشت ..دیر شروع کرده بوود .. ولی خوب خونده بود . کنکور ریاضی ها 2 مرحله ای هست . جمعه بعد از ظهر و شنبه صبح . دانشگاه ما امتحان داشت . من شب قرار بود برم دنبالش ببرمش خوابگاهمون که استراحت کنه .ساعت 1 رسوندمش دانشگاه و خودم رفتم خوابگاه ..پیش عصمت ..حرف می زدیم .. راجه به نظرمون راجه به اقایون و اینکه اونا چجور ادمهایی هستن و اینکه به خودشون راحت اجازه می دن هر کاریی بکنن و از زن ها انتظارات زیادی دارن و زن باید از پیشرفت خودش بزنه تا شوهرش کمک کنه تا پیشرفت کنه ..اینکه مردها تنوع طلب هستن و زود به یکی دیگه فکر می کنن . اینکه نمیشه رو دوست داشتن و علاقشون زیاد فکر کرد و مطمین بود ..زود گذره ..**سعی کردم یجوری راضیش کنم , ولی خوب ..خودم هم همچین !!**

مجبور بودم از پیشش برم ..خودم دوست دارم راجع به این چیزها حرف بزنم ولی خوب..باید می رفتم ..شب رفتیم پیش "" استراحت و یکم نشستیم و بعد شام و میوه و چایی  ، البته جاتون خالی . بعد هم رقیه عکس و چیزای جالب گوشیش و نشون داد 2 تا از شعر هایی که خودش نوشته بود رو برام خوند ..یکی از شعرها عالی بود ..چند تا مطلب دیگه هم نشونم داد ..پشت یکی برگه براش یک متن شعری خیلی قشنگ نوشتم ..برای بهترین بی نظیر بوده ..اونم خیلی خوشش اومد گفت قشنگه .. بع دفتر خاطرات دوره راهنمایی و معلم هامون خانم میرزایی و خانم صفاییان و ناصری و خانم عباسیان... چقدر دوره راهنمایی خوب بود یادش بخیر ( خیلی بهتر از دبیرستان بود ) بعد رقیه رفت پایین سریال حضرت یوسف را ببینه و من هم رفتم سایت اون یکی بلوک اینترنت ..نمرات مهندس شرایعی رو هنوز تو گلستان نزدن!! عجبا!!

انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.

اپیکور: کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.

اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی است.

انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها تلاش کردن شان را متوقف می سازند(ارنست همینگوی)

     

اینم حرف اخر :

آخر این نشد که من سطر به سطر کتاب فاصله ها را گریه کنم

آن وقت تو این قدر ساده این طور بی خیال به من و دلتنگیهایم لبخند بزنی ........

ببین چه نگرانم ، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را میشمرد.

هنوز دیدن تو از پس این پرده شفاف باز به دنیایی می ارزد. هنوز چهره ات به وقت خنده بی گاه به دنیایی می ارزد ...

باور کن .... باور کن ....


+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 9:51 بعد از ظهر
توسط ستاره موضوع: |